تبليغاتX
موج سنگین گذر زمان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست-- زحمتی میکشم ازمردم نادان که مپرس
 

نه... نمي شود چشمها را بست ونديد. نمي شود گذشت.

*

بارها بهت گفتم اين طور نگاهم نكن. چقدر گفتم راحتم بگذار. هرچه گفتم انگار كه نگفته ام. مثل اينكه هيچ نفهميدي. مثل يك كر و لال صدايم را نشنيدي مثل يك كور حركات و ايما و اشاراتم را نديدي. آن موقع كه فرياد مي زدم دست از سرم بردار. موقعي كه زاري مي كردم رهايم كن هنگامي كه دست تكان مي دادم و روي مي گرداندم كه ولم كن. مرا تنها بگذار. بگذار با خودم باشم و شيفته ي خودم گردم. بگذار زندگي كنم و مثل تمام اطرافيانم  شادي كنم، بخندم، قهقهه بزنم و چرت و پرت بگويم. بارهاگفتم من نمي توانم. نمي توانم بار سنگين تو را به دوش بكشم. نمي توانم تحمل كنم. نمي توانم بي خيال باشم. دنبال اندكي آرامشم شايد، دنبال اندكي رهايي. مي خواهم لباس شيك بپوشم ادكلن بزنم، صورتم را اصلاح كنم و از خانه بيرون بزنم بروم در خيابان در مجالس عشرت شركت كنم و آنقدر برقصم تا خودم را خالي كنم. خالي از هر چه غم و اندوه و خالي از هر خاطره ي از ياد نرفتني. مي خواهم تو را از ياد ببرم. خاطرات تو را پاك كنم. چقدر گفتم نمي خواهمت؟! چقدر التماس كردم دفتر خاطراتم را پس بدهي.. اما ندادي و خاطراتم سرجايش ماند. قصد نابودي شان را داشتم، اما نشد.

بگذار راحتت كنم؛ از تو بيزارم. از نگاهت بيزارم از صدايت بدم مي آيد. نمي خواهم بشنوم صدايي را كه مدام يك جمله را تكرار ميكند. جمله اي كه وقتي مي شنوم  احساس مي كنم هيچ وقت انعكاس آن تمام نمي شود. مثل اينكه انتهايي ندارد. رشته اي دراز كه دور گردنم مي پيچد و مي خواهد خفه ام كند، و از سقف آويزانم كند. نمي خواهم بميرم، نمي خواهم با طناب بميرم. از طناب بيزارم، از سقف، از ديوار بيزارم. بگذار رها شوم بگذار از اين چهار ديواري بيرون بروم، از اين زندان تنگ و تاريك قدم به خيابان آزادي بگذارم. بدوم، روي دست هايم راه بروم و زمين بخورم.

مي بيني به چه روزي افتاده ام؟! مي بيني چه حالي پيدا كرده ام. آينه بهم ميگويد قيافه ات مثل معتادها شده مثل كراكي ها صورتت كرم افتاده است.كرم ها زيرپوستت وول مي خورند و مي خورندت. لاغر شده ام مثل ني. مثل چوب، خشك  و بدون انعطاف. با هر برخوردي مي شكنم. بي دليل اخم مي كنم و به اطرافيانم بد و بيراه مي گويم؛ مثل سگ شده ام! كسي نزديكم نمي شود انگار گزنده اي هارم. از دورم مي گريزند. از خودم بيزارم. از اين قيافه ي بهم ريخته از اين حالت شكسته بدم مي آيد.

به تماشايم ايستادي كه چه؟ كنار پايم نشستي كه مثلا بگويي دوستم داري يا داشتي؟ نه تو را مي خواهم و نه دوستي ات را . مي خواهم همين جا معلق وسط زمين و آسمان  بمانم و آونگ بخورم.

*

نه .. نمي شود چشمها را بست و نديد كه زندگي در نگاهت مي ميرد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 17:31  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

فریاد می کشم

           فریاد می کشم

با سکوت.. بانگاه

 

کسی نیست ............ بشنود؟!

کسی نیست ............ ببیند؟!

کسی نیست

                   پناهم دهد؟!

 

من در منجلاب تباهی روح فرو رفته ام..

 

 

------

Someone within me is in danger, he raises his hands and shouts: "save me" someone within me climbs, stumbles, and shouts: "help me

Nikos Kazantzakis

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 20:42  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

دوستان زيادي آمده اند، سري زده و رفته اند. بعضي رد پايي بجا گذاشته و عده اي بي نام و نشان حرف دلشان را گفته اند و احتمالاً نشسته اند و منتظرند ببينند كه..

نمي دانم... شايد به قول دوست ناشناس «ذوق ادبي» ام كور شده يا شايد «افه ي روشن فكري» باشد!! ولي در هر صورت اين وبلاگ شبيه «خانه ي هاويشام» نيست. چرا كه كسي مدام در اين خانه قدم مي زند و حضور نامحسوس نگاه هاي منتظر را احساس ميكند.. 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 13:34  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:17  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 پشت ميز تحريرم نشسته ام و خودكار را ميان انگشتانم مي چرخانم. نور آفتاب از پنجره اتاق گذشته پرده را شكافته و روي صفحه سفيد كاغذ افتاده است. سايه خودكار درازتر از حد معمول تا لبه ميز رسيده نيمه ديگرش كم كم پايين كشيده مي شود.روي ميز يك گلدان با دو شاخه گل مصنوعي وكنارش ليوان خالي آب، چند برگ كاغذ مچاله شده و تعدادي خودكار و مداد كنار هم ريخته شده اند. مرتب هم كه بشوند باز پخش مي شوند انگار كه از هم گريزان اند. هواي بيرون گرم است، كولر از شدت گرما ناكارآمد شده و فقط زوزه مي كشد. صداي زوزه كولر در  سكوت اتاق حكم موسيقي دلخراشي را دارد كه حس و حال نوشتن را مي گيرد. فكر مي كنم؛ تعميركار را بايد بياورم موتور كولر را پايين بياورد احتمالاً بايد سيم پيچي شود و اين يعني چند روز گرما و عرق ريزان. عرق پيشاني ام را مي گيرم و نوك خودكار را دوباره روي كاغذ مي گذارم.

 

خودكارم مدام رنگ كم مي آورد. هنوز نصف كلمه را ننوشته بي رنگ مي شود و در كلمه بعدي دوباره جان ميگيرد. بعضي كلمات را هم اصلا نمي نويسد. نوك خودكار بي تاب حركت كردن است اما مدام دور خود مي چرخد. حول يك كلمه مي گردد. براي يك جمله جان مي دهد. چهار سطر نوشته ام بعضي كلمات را خط زده ام بعضي ها را عوض كرده ام. روي جمله اي را تا انتها خط بطلان كشيده ام. روي جمله اي شبيه آن را نوشته ام به گونه اي ديگر.

 سايه ي گلدان خودش را تا پايه ي ميز كشانده است. كوشش مي كند روي گلهاي قالي دست ببرد ورنگشان را عوض كند. اما مدام كوتاهش مي كنم. مثل موي سر بلند مي شود رشد مي كند و دست دراز مي كند و باز دوباره كوتاه مي كنم.

كف دستم عرق كرده است. خودكار را رها مي كنم روي ميز و به اطراف نگاه مي كنم. كنارم چند كتاب قطور آن طرف تر گلدان با دوشاخه گل مصنوعي، دورتر كامپيوتر و لوازم جانبي اش، پشت آن ديوار؛ سفيدتر از كاغذ زير دستم. با لكه ي سياهي كه روي آن است؛ لكه ي سياهي كه مدام جابجا مي شود. بلند مي شود و بالاتر مي نشيند و دوباره برمي گردد. خيره كه نگاهش مي كنم انگار او هم خيره مي شود به چشمانم. پنجره تور دارد چطور وارد اتاقم شده است؟!

 

 با اعداد رابطه ي خوبي ندارم؛ با اعدادي كه در هم ضرب مي شوند و معما تشكيل مي دهند يا با هم جمع مي شوند و معضل درست مي كنند. اما با اعدادي كه كنار هم قرار مي گيرند و مجموعه اي را تشكيل مي دهند مي توانم كنار بيايم. چندي پيش دوستي كتابي به من داد به نام «شش عدد» شش عددي كه جهان هستي را تشكيل مي دهند. آنجا اعداد بسيار خرد و بسيار بزرگ را شناختم و اهميتشان. فهميدم اگر صفري كم باشد جهان از هم مي پاشد و متوجه شدم اگر عددي نباشد موجودات در روي كره ي خاكي جاي ماندن نخواهند داشت. اعداد گيجم مي كنند رياضي و فيزيك «شش عدد» را نصفه نيمه رها كردم و سراغ كلمات رفتم. كلمات مستور، كلمات معروفي، كلمات بامداد و سايه و سرشك... ولي كلام از من جلوتر است، هرچه تلاش مي كنم به او نمي رسم. تلاشم بيهوده است. «كوشش بيهوده نامد سودمند»

خودكار را رها مي كنم و دفتر را مي بندم. هوا گرم است گلها تشنه اند. بايد بروم گلهاي باغچه را آب بدهم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:6  توسط مصطفی علی میرزایی  | 

 

مرد كيف كوچكش را كنار پايش گذاشت و همانجا روي نيمكت نشست. گرماي هوا بر پيشاني اش دانه هاي عرق نشانده بود. با پشت دستش دانه ها را چيد و به روبرو خيره شد. سيگاري روشن كرد و پك عميقي به سيگار زد. دود غليظ سيگار در تاريكي شب از دور نمايان بود. دود را از بيني اش بيرون مي ريخت و پراكنده شدن سريع دود را تماشا مي كرد. نيمكت زير درخت چناري جا خوش كرده بود و رنگهاي پريده اش نشان مي داد كه مدت زماني طولاني در كنار تنهايي مسافران و عابران بوده است. مرد دستي به نيمكت كشيد و خودش را جابجا كرد. سيگار تقريبا تمام شده بود كه شنيد:

-ازون سيگار بهم نميدي؟

به طرف صدا برگشت. مردي كنار نيمكت روي زمين نشسته بود. با خودش فكر كرد چرا نديده بودش؟! و سعي كرد در تاريكي چهره اش را تشخيص دهد. جوان به نظر مي رسيد. ته ريش يكنواختش زير نور لامپ نئون آن اطراف مشخص بود. گدا و سائل نبود. لباس پاره اي نداشت يا بساط دستفروشي. اينكه حضورش را متوجه نشده است باز بر تعجبش افزود. شايد جواني باشد از عشق سرخورده و نااميد كه آمده است در پارك گشتي بزند. يا ديوانه اي كه از خانه فرار كرده مدام گرفتار اين و آن شده و حالا در گوشه اي خزيده است. شايد هم مثل خودش مسافر باشد. مسافري كه كوله بارش تنهايي است و اندوخته اش ياس و نااميدي. گذشته مثل نگاتيو فيلمهاي سياه و سفيد جلوي چشمانش ظاهر شد. سعي كرد اولين كسي كه سيگار بهش تعارف كرده بود را بياد بياورد، نتوانست. تنها خاطره اي مبهم، گنگ و خواب گونه بياد داشت. هنگامي كه اولين و آخرين شكست زندگي اش را تجربه كرده بود و نااميد در كوچه و خيابان دنبال خودش مي گشت. كسي سيگاري به او داد ته سيگاري كه تا امروز او را اسير خود كرده بود و در اوقات خوشي، خشم و نااميدي  همراه هميشگي اش شده بود. جوان بلند شد و ايستاد و دوباره رو به او گفت:

-مي تونم از سيگارتون...

و خاموش شد تا جوابي بشنود. در تاريكي شب نقطه ي قرمزي  نمايان شد و دوباره كم رنگ گرديد. پشت آن چهره اي در هم كشيده خيره نگاهش مي كرد:

-بي كس و كاري؟!

و دود را از دهانش خارج كرد. ذرات دود تا نزديكي بيني جوان پيش رفتند و پراكنده شدند

-آمدم هواخوري..

و دستش را دراز كرد تا سيگار را بگيرد اما دستش همچنان خالي ماند. نوك سيگار دوباره قرمز شد و همچنان قرمز ماند تا اينكه خاموش شد. انگار كه نبوده است. مرد ته مانده سيگار را به جايي نامعلوم در دل تاريكي پرتاب كرد. كيفش را برداشت و از نيمكت دور شد. آهسته قدم برداشت و پشت سرش را هم نگاه نكرد. چهره ي غضب آلوده جوان را نديد و متوجه نشد سيگارش كجا افتاده است. به آسمان نگاه كرد؛ هلال ماه تا نيمه در ابر فرو رفته بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:31  توسط مصطفی علی میرزایی  |